بسم رب شهداء والصدیقین
هیچ وقت از یاد نمی برم....!
روز و ماهش دقیقا خاطرم نیست. اما سال 64 بود.من4 سال بیشتر نداشتم.یادمه اون زمان هنوزتو خونمون حمام نداشتیم. بعداز ظهر بود و با بابا رفته بودیم حمام عمومی. بابا مثل همیشه آروم و قرار نداشت . معلوم بود که عجله داره . بسرعت حموم کردیم و از اونجا یکسره به حرم امام رضا رفتیم. تو صحن انقلاب دنبال کسی می گشت چون همش اینطرف و اونطرف رو نگاه می کرد ولی نه! انگار دنبال شخص خاصی نبود، چون یک گروه رو پیدا کردیم که اکثرا هم فامیل و آشنا بودند. ناگهان تو جمع چشمم افتاد به عکسش که روی یک تاج گل بود.بچه بودم اما تا اوضاع رو اینجوری دیدم همچی دستگیرم شد. خیلی دوستش داشتم . هنوز مثل خواب یادمه.... یادمه هر وقت میومد خونمون یا ما می رفتیم خو نشون منو با موتور گازیش سواری میداد. خلاصه اون زمان واسه من هم بازی خوبی بود.محبتاش و رفتارش مثال زدنی بود. هنوز خاطرات کمش و صدای گرمش تو گوشمه.اما اون لحظه رو رو هم هیچ وقت از یاد نمی برم،لحظه ای که بدن بی حس و سردشوتو آرامگاه ابدیش گذاشتند.
اون دیگه ساکت بود و آرامتر از همیشه،
اون کسی نبود جز:
(( شهید احمد رادمرد غدیری ))
" او پرواز کرد و رفت خاموش تر از همیشه "
روحش شاد و راهش پایدار......
" پرواز خاموش "


|